
هنوز چند وقت از آمدنت نمی گذشت . غریبه ای که دیگر آشنا بودی دیگر جزئی از ما شده بودی ، چهره گشاده و رفتار گرمی داشتی و خیلی زود با رفتار گرمت همه را متوجه خودت کردی و با همه صمیمی شدی ، دیگر به بودنت عادت کرده بودیم ، تو هم از ما شده بودی !
ولی ...
زود هم رفتی ، ایندفعه آشنایی بودی که می خواستی غریبه شوی ، ولی اینبار مانند بار اول راحت نبود همه از رفتنت ناراحت بودیم ، روزی که رفتنت حتمی شد با خوشحالی این خبر را به همه دادی
اما...
من غم را در چشمانت دیدم ، همه از این که تو خوشحال بودی شاد بودند ولی من نمی توانستم شاد باشم به صدایت ، به چشمهایت به گفتارت و به خودت عادت کرده بودم حتی تصور این که می خواهی ترکمان کنی برایم دردناک بود !
ولی ...
همانگونه که آمدی رفتی !
وقتی آمدی گفتی میخواهی برای همیشه بمانی و من هم درقلبم جایی همیشگی برایت ساختم ولی تو رفتی و جایت در قلبم خالیست !
در همان حال غربت می خندیدی ولی غم در چشمانت موج میزد و بغض گلویت را می فشرد ، می خواستی بگویی شادی، نقشت را خوب بازی می کردی ولی من فهمیدم چو من هم نقش بازی میکردم. وقتی که می رفتی گفتی هرگز فراموشتان نمی کنم ، وقتی رفتی گفتی هرگز فراموشم نکنید ، وقتی می رفتی نمی توانستم حرف بزنم ، با رفتنت غربت وجودت ، غصه چشمانت و بغض گلویت را برایم به یادگار گذاشتی ، بغضی که بیش از تو مرا آزار می داد و نمی گذاشت که بگویم که همیشه در خاطرمی و بگویم که چهره ات را روی افکارم حک کرده ام و بگویم که در قلبم جای داری.
بغض مال تو بود با خودت آوردی بودی ولی وقتی رفتی با خودت نبردی ، نگران بودی مدام می گفتی فکر می کنم چیزی را جا گذاشته ام ، خبر نداشتی که خودت را جا گذاشته ای !
وقتی که می رفتی به همه گفتی خداحافظ ولی وقتی به من رسیدی گفتی به امید دیدار
ولی ...
حالا که رفته ای همه چیز را فراموش کرده ای ، حتی خودت را که اینجا جا گذاشته ای، همه چیز را فراموش کرده ای حتی حرفهای خودت را که می گفتند فراموشتان نمی کنم ، ولی بدان اینجا هیچ چیز فراموش نشده ، اینجا همه چیز تازه است ، اینجا گذشته ها را دور نمی ریزند اینجا همیشه برای خاطرات جدید جا هست اینجا هیچوقت خاطرات کهنه نمی شود.
همیشه در خاطرمی و همیشه در انتظارت می مانم تا به دنبال خودت بیایی تا به جای چهره ات که همیشه جلوی چشمانم است خودت را ببینم .
نوشته امیر |