
اگر به من نخندی
برات از آرزوهام میگم
شاید آرزوهای من خنده دار باشه
مثل ترکیدن بادکنک توی دستای یه بچه بزرگ
یا مثل برف بازی در یک پنجشنبه برفی
می خواهم چیزی برات بگم
اما یادت باشه که این یک راز
و تو هیچ وقت نباید اون رو به کسی بگی
می دونی من... من... دوست دارم یک روز...
یک روز برفی
تو یکی از پنجشنبه های برفی بهمن
قله دماوند را فتح کنم
اوج قله سکوی افتخار منه
حس مکنم آدمها به هر چیزی که فکر می کنن
عکس آن توی چشمهایشان می افتد اگراین طور نیست پس چرا مادرم همیشه در پنجشنبه های برفی بهمن با نگرانی توی چشمهایم نگاه می کند و بعدش میگه صعودت مبارک !!!!!
|