مردی با موههایی همچون برف و نگاهی نافذ و صدایی دلنشین کسی که هیچگاه از خاطره ها نمی رود ، او برای هر روز وهر لحظه از خود یادگار به جا گذاشته تا همچنان یادآورش باشیم .
باز هم نوروز خواهد اما و هر سال اولین شکوفه های بهاری یادآور شکوفه می رقصد از باد بهاری شده سرتاسر دشت سبز و گلناری شکوفه های بیقرار روز آفتابی به صبا بوسه دهند با لب سرخابی ....
باز هم دختران و پسران ایرانی با ترانه هایش عاشق میشن و مهتاب را زمزمه می کنند: مهتاب امشب که پیش تو ام او رفته و من مانده ام ، افسوس، رفت و آن دوران گذشت....
باز هم در عروسی ها همه به دور عروس و داماد جمع خواهیم شد و زمزمه میکنیم دوماد کجایی، دستاش حنایی، عشقش خدایی گل به سره، زلفش گلابتون، لپاش مثال خون ، خوش خلق و مهربون شادوماد....
باز هم در اولین باران پاییز آهسته بارون بارون رو زمزمه می کنیم
بیاد دعا کنیم هنوز جای امیدی هم هست
لینک یکی از آهنگ های معروف با صدای ویگن
این هم آدرس وب سایتش روی عکس کلیک کنید
You say I love flowers, but you pick them
You say I love birds, but you cage them
You say I love rain, but you close the window in the rain
I am afraid when you say I love you
گاهی از خودمو اطرافیانم اونقدر خسته میشم که چشمام رو همه چیز می بندم اونوقته که دیگه هیچی برام مهم نیست ، هیچ حسی ندارم دیگه مهم نیست کی هستم ، کجا زندگی می کنم و چیکار میکنم ، دیگه مهم نیست کسایی رو دوست دارم یا کسایی دوستم دارن !!!!!
اونقدر خسته میشم که حس می کنم به هیچی وابسته نیستم ، هیچ ریشه ای ندارم ، از همه چیز بدم میاد ، اصلا از همه چیز متنفر میشم ،دیگه دلم هیچی نمی خواد ، اگه همه دنیام رو هم بخوان دودستی تقدیم میکنم دنیایی که همه چیز زندگیم !!!!!
این موقع فقط یه چیز آرومم میکنه ، پنجره رو باز می کنم و به آسمون که داره غروب می کنه نگاه میکنم بعد سرم رو میذارم روی بالشت و گریه میکنم اونقدر گریه می کنم تا آروم بشم اونقدر گریه می کنم تا همه چیزایی که تو دلم مونده خودشون خجالت بکشن و برن ، بعد یه صدایی رو میشنوم آره صدای خودمه بلاخره بعد از مدتی صدا کردن صداش رو شنیدم ، میدونی بهم چی میگه : می گه که از خودم خیلی دور شدم میگه خودم رو انقدر با اتفاقاتی که هر روز برام می افته مشغول کردم که دیگه وقت ندارم به خودم فکر کنم میگه خیلی وقته به آرزوهام نگاه نکردم اونقدر که روشون رو خاک گرفته.
دوباره به خودم بر میگردم ولی تا کی می تونم اینجوری ادامه بدم ، تا کی می تونم دلم رو خوش کنم ، تا کی میشه خیلی چیزا رو ندیده بگیرم و فراموش کنم ، دلم یه بهونه می خواد یه بهونه که بهم انرژی بده ، بهم انگیزه بده تا بتونم به اوج پرواز کنم ، دلم یه بهونه میخواد ، یه بهونه که ...............
با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم توی دستش. اون یک شکلات گذاشت توی دستم. من بچه بودم اون هم بچه بود, سرم را بالا کردم, سرش را بالا کرد, دید که منو می شناسد, خندیدم. گفت: دوستیم؟ گفتم:دوست دوست گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا ندارد گفت: تا مرگ ؟ خندیدم و گفتم: من که گفتم تا ندارد. گفت باشه تا بعد از مرگ, گفتم: نه, نه, نه تا ندارد. گفت: قبول تا آنجا که همه مردهها زنده می شوند, یعنی زندگی بعد از مرگ, باز هم با هم دوستیم. تا بهشت, تا جهنم, تا هر جا که باشد من و تو باهم دوستیم. خندیدم و گفتم: تو برایش تا هرجا که دلت می خواهد یک تا بگذار , اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آخر آن دنیا. اما من اصلا تا نمی گذارم. نگاهم کرد نگاهش کردم. باور نمی کرد. می دانستم او می خواست حتما دوستیمان تا داشته باشد , دوستی بدون تا را نمی فهمید... گفت: بیا برای دوستیمون یک نشونه بگذاریم. گفتم: باشد تو بگذار. گفت: شکلات , هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو, یکی مال من. باشه ؟ گفتم: باشد. هر بار یک شکلات می ذاشتم توی دستش, او هم یک شکلات می ذاشت توی دست من. بعد همدیگر را نگاه می کردیم یعنی که دوستیم. دوست دوست. من سریع شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند اون رو می خوردم. می گفت: شکمو , تو دوست شکمویی هستی , و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندقچه کوچولوی قشنگ, می گفتم: بخورش, می گفت: تموم می شود. می خواهم تموم نشه. برای همیشه بمونه "تا همیشه بمونه" صندوقش پر از شکلات شده بود, هیچکدومش را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم. بهش گفتم: با این همه شکلات نخورده چه کارمی کنی. می گفت: می خواهم نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم, و من شکلاتم رو می ذاشتم توی دهانم و می گفتم: "نه,نه, نه تا ندارد." یک سال, دو سال, چهار سال. ده سال, بیست سال شده . او بزرگ شده من بزرگ شدم, من همه ی شکلاتهام را خوردم, اون همه ی شکلاتهاش را نگه داشته اون اومده امشب تا خداحافظی کند می خواهد بره, بره اون دور دور ها و بر نمی گردد. یادش رفت شکلات به من بدهد ولی من یادم نرفت یک شکلات گذاشتم توی دستش. گفتم این برای خوردنت. یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش. این هم آخرین شکلات برای صندوقچه شکلاتت, یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهاش, هر دو را خورد, خندیدم.می دونستم دوستی من تا نداره می دانستم دوستی اون تا داره. مثل همیشه. خوب شد همه ی شکلاتهام را خوردم. اما او هیچکدامش را نخورد. حالا با یک صندوق شکلات نخورده چه کار میخواد بکنه.......؟؟!؟!!!!!
نوشته حسین از وبلاگ ساغر
باد سرد خزان گلبرگ های گل مریم را به آهستگی تکان میداد. مریم ناله کنان خبر دوری خود را همراه باد به گوش بلبل شیدا فرستاد ، پرنده زیبا با دلی کوچک و پر از تپش خود جسم نحیف و بی رمقش را به مریم رسانید و ناله و زاری آغاز کرد که این چه وقت دوریست ، من چگونه درد هجران تو را می توانم تحمل کنم ؟!
بیچاره گل مریم شبنمی از دیدگانش فرو بارید و به بلبل گفت : هنوز چند صباحی از وقت وصال باقی است . اما هنوز دقایقی نگذشته بود که باغبان پیر با صورتی چروکیده و ابروانی سفید و پر پشت در حالی که از شدت تاثر چین و چروک صورتش دو چندان شده بود زمزمه کنان پیش آمد و در حالی که کارد تیز وبران خود را در برابر دیدگان اشک آلود بلبل برگردن ظریف مریم گذاشته بود پاسخ داد :عمر تو با سپری شدن بهار پایان پذیرفته و من تاب و توان ندارم که مرگ تدریجی تو را تماشا کنم بدین جهت از گلستان خزان شده دورت می کنم و به کسی که می خواهد تو را به دخترک زیبا و شوخ چشمی هدیه کند می سپارم و باغبان مریم را از شاخه جدا کرد در حالی که هنوز شبنم از چشمان مریم بر دستانش می چکید
سلام
پیشنوشت :هر چند وقت یه بار بعضی از دوستای عزیرم زحمت می کشن برام میل می زنن و نوشته هاشون روبرام می فرستن ، امروز برای اولین بار نوشته های آزی رو اینجا می زارم شما هم اگه خواستید نوشته هاتون رو بفرستید ، قول میدم که ازشون استفاده کنم.
ما انسانها زمانی می رسه که متوجه می شیم تمام چیزایی که براشون تلاش و مجاهدت کردیم و اهداف مقدسمون رو تشکیل می دادن سرابی بیش نیستند ، و اجتماع ناهمگن آفریننده این نا بسامانی هاست . آنروز من و تو به عنوان اعضایی از همین اجتماع به سراب تبدیل خواهیم شد . پس چه خوب است آنزمان که همه چیز خود را فنا شده می یابیم عاشق باشیم که " عشق سپر بلاست " و این عشق را هر جا که بود جستجو کنیم آن هم نه عشقی کاذب ، عشقی که سپهسالارش در دل خیمه می زند وکوه در برابر عظمتش سر تعظیم فرود می آورد
: جواب من به آزی جون
« هرزمان عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید هرچند راه او سخت و ناهموار باشد...و هر زمان بالهای عشق شما را دربرگرفت خود را به او سپارید هر چند که تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند...زیرا عشق همچنانکه شمارا می رویاند شاخ و برگ شما را هم هرس می کند......
ای با من های بی من! و ای نزدیک های دور ! مگر تلنگر های صداقتم را ندیدید که کینه هایتان را نثارم می کنید؟! .... زلالی احساسم ، کدری رفتارتان را تاب ندارد . کاش اسفنجی می یافتم تا تنقرهایم را جذب کند . می ترسم از آن هنگام که این گلوله های آتش گریبانی را بگیرد . آنوقت خواهم سوخت و خواهم سوزاند . کاش همان دختر بچه ای باشم با آن احساس آشنا ، نه حجمی مملو از خشم کاش زنجیر های عقلم این خشم عاصی را اسیر کند . کاش اسفنجی بیابم ....